X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 14 آبان‌ماه سال 1391

 

دوازده سالگی وکلاس پنجمی شدن، چیزی که سال های اول مدرسه بنظرم خیلی مهم میومد، بزرگ بودن و زور نشنفتن  اما بود ند کسانی از همکلاسی ها ویا کلاس ششمی ها که خیلی گنده تر ازمن بودند مثلاً احمد گاوی، خجسته،یکی بود اسمش یادم نیست که دستش به لامپ سقف کلاس میرسید.ولی بالاخره منم دیگه واسه خودم صاحاب ادعا بودم . آقای حسنی ناظم مدرسه آخوند بود عمامه و عبا شو میذاشت تودفتر با قبا تو مدرسه می چرخید و اوضاع رو کنترل می کرد. از قضا اون سال داشت خونه می ساخت گنده های مدرسه رو بعد از ظهر ها میبرد براش عملگی میکردند گاهی وقتا هم بهشون نهار میداد، خیلی دوست داشتم منم برم خونش کار کنم چون چنتا فایده داشت یکی اینکه هی وقت وبی وقت منواز کلاس بیرون نمی آوردکه برو شهریتو بیار یکی ام وقتی دیر میرسیدم وزنگ خورده بود کف دستم چوب نمی زد. اما نشد که بشه شاید به خاطر اون کتکی که بابا و داداشای جواد حسن پور بهش زدند منو مقصر میدونست که رفتم به خانواده اونا گفتم مارو از مدرسه بیرون کردند که داستانشو قبلاً تعریف کردم . حس بزرگ شدن موجب این شد که دنبال درآمد مالی باشم تا مجبور نباشم برای گرفتن چند زار پول خرد گردن کج کنم ویا به قلک مامانم بزنم، خرجم زیاد شده بود،خرید کیهان بچه ها ، کتاب های داستان، سینما، بستنی خوری همراه تلوزیون دیدن ... خانواده برای این جور خرجا نه پول داشتند و نه اگر داشتند میدادند . صبح های جمعه بعد از نماز میرفتم ده متری گرگان یه باقلوا وبامیه پزی بود، یه دیس باقلوا و پنجاه تا بامیه دونه ای، بعضی موقع هاهم گوش فیل میاوردم (دیس باقلوا رو با خط کش به ابعاد سه سانت در سه سانت می بریدم بیشتر از دویستا میشد و بامیه و باقلوا یا گوش فیل را دونه ای ده شاهی)هشت صبح میرفتم سر زمین فوتبال تا نزدیکی ظهر تموم می شد وحدوداً چهار پنج تومن استفاده داشت. یکی از همین جمعه ها بایکی از دوستام (شهید قاسم گیو به وقتش سرگذشتشومیگم) قرار گذاشتیم بریم سینما بعد از ظهر اون با برادر کوچکترش حسین اومد، منم داش حسن و آبجی فاطی رو بردم ، رفتیم لاله زار دوفیلمه حسابی خوش گذشت پیراشکی ، نوشابه...از سینما که اومدیم بیرون هوا تاریک شده بود با اتوبوس اومدیم میدون فوزیه از اونجاهم پیاده به سمت خونه ایستگاه عظیم پور فاطی خسته شده بود کولش کردم، دیر شده بود دلم شور میزد که آقاجون گیر نده که یه کتک مشتی دارم!! تو همین فکرا بودم سر خیابون کهن یهو علی آقا محمدی که بعدا شوهر خالم شد رو دیدم، این جا چه میکنی؟ اومدم دنبال شما بابات داشت غرغر می کرد می گفت حالا خودش رفته این بچه ها رو هم برده مگه نیاد خونه!! منم اومدم بهت بگم اوضاع قمر در عقربه . فاتحه رو خوندم ، نشد دوزار به ما خوش بگذره و فوراً از دماغمون درنیاد... با اونا نرفتم خونه اما به علی آقا گفتم به مامانم بگو ناراحت نباشه شام نمی خام چیز خوردم گشنم نیست .آخر شب میام بالا پشت بوم می خوابم . وقتی بابام خوابید از دیوار پنجره سمت کوچه رفتم پشت بوم خوابیدم . از قدیم گفتند وای به خونی که یه شب ازش بگذره ...