X
تبلیغات
رایتل
جمعه 5 آبان‌ماه سال 1391

 

مامانم برای کمک خرج تعدای مرغ وخروس نگهداری می کرد . اون وقتا بی جهت مرغ نمی خوردیم یا وقتی مرغها مریض میشدن برای اینکه حروم نشن سرشونو می بریدند یا زمانیکه ما مریض می شدیم برای تقویت ما می کشتند اما از تخمشون مرتب استفاده می کردیم . یه روز دوباره توخونه تنها بودم که یه فکر بکری  به سرم زد یه سوزن ور داشتم به آرومی یه تخم مرغ رو سوراخ کردم آهسته سوراخو کمی گشاد کردم بعد با همون سوزن داخلشو هم زدم تا زرده و سفیدش رقیق شد بعد با یه آمپولی که باهاش به بچه ها آب پاچی می کردم شروع کردم به خالی کردن تخم مرغه بعد با گچ مجسمه سازی که برای درست کردن کار دستی خریده بودم پوستشو پر کردم وگذاشتم داخل تخم مرغها اتفاقن همون شب مامان می خواسته کوکو سبزی درست کنه وقتی تخم مرغ هارو میاره دو سه تا رو میشکنه توظرف نوبت به کاردستی من میرسه همین که میزندش لب ظرف پوسته روش خرد میشه ، بقول خودش از تعجب پام چسبید به زمین ، من رفته بودم نونوایی از در وارد شدم چشمم افتاد به هنر نمایی خودم تازه فهمیدم چه گندی زدم . (قبلاً گفته بودم آشپز خانه و سالن پذیرایی واتاق خواب سرهم بود به وسعت ده متر) نگران کتک بابام بودم اما مامان آبروداری کرد و صداشو در نیاورد ولی به خودم گفت: مادر این کار به عقل جن هم نمیرسه فقط بگو چه جوری این کارو کردی؟، حالا هرکی ندونه میگه ننش ازشون دریغ میکنه بچه هم دست به این کارا میزنه خب مثل آدم برو بخور این دیگه چه کاریه...

سرما ومصیبت هایش : دهمین سال زندگی رو تجربه می کردم بهمن ماه وسط زمستون ، سرما و یخبندون بطوریکه آب دماغ رولب یخ میزد. پوست دستام قاچ قاچ شده بود بد جوری می سوخت ،شبا روغن وازلین میزدم صبح با آب گرم میشستم دوباره روغن میزدم شاید یه ذره نرم بشه ، ولی همه ماجرا این نبود بد بختی اونجایی بود که صبح باید نماز می خوندم ، نمازم وضو می خواست وضو هم با آب سرد اون دستهای آش ولاشو داغون می کرد. یکی از اون روزهای سرد زمستون برف زیادی اومده بود طوری که دو وجب برف پشت در اتاق رو گرفته بود ، صبح آقاجون طبق معمول نمازشو بلند بلند می خوند تا ما بیدارشیم ، منم سرمو کرده بودم زیر لحاف یعنی نمیشنوم مامانم دقیقه ای یه بار زیر گوشم می گفت: حسین بلند شو صدا باباتو در نیار بچه ها خوابند .اما وقتی فکر می کردم باید تو این سرمای گداکش برم تو حیاط وسط اون همه برف با سطلی که طنابش یخ زده از آب انبار آب بکشم و با این دستای کوفتی وضو بگیرم عزرائیل رو جلو چشمم می دیدم . صدای السلام علیکم آقاجون بند دلمو برید ،الآنه که مثل موش منو از زیر کرسی بکشه بیرون ، اما وقتی شنیدم مامانم داره میگه بابا این بچه ده سالشه هنوز نماز بهش واجب نیست تازه دستاشم زخمه ولش کن ، قند تو دلم آب کردند. این جابود که بابام پرید تو حرفش ، تو کاری نداشته باش ، داری اونو لوس بار میاری چطور برای پدر سوخته بازی زرنگه برای نماز خوندن بیل به کمرش خورده، چاره ای نبود از زیر کرسی اومدم بیرون ،پامو از دراتاق گذاشتم توحیاط یه سوز و سرمایی بهم خورد که بدو رو به سمت مستراح اونجا هم فقط اسمش محل استراحته یه باد سردی از زیر پرده میزد به دل و دم بت که زود می زدی بیرون . آفتابه بقدر یه استکانی آب داشت مصرف نکردم راستش زورم اومد از آب انبار آب بکشم با همون یه ذره آب دستها و صورتمو خیس کردم سریع برگشتم تو اتاق ومشغول نماز خوندن ، الله واکبر وگفتم که یهو بابام مثل شیری که شکارشو بگیره پس خفتمو گرفت و فریاد زد بیشرف اون وضو بود تو گرفتی منو مسخره کردی یا خدارو ... با غلط کردم غلط کردم پریدم تو حیاط مثل برق آب کشیدم یه وضویی گرفتم که یه آفتابه آب برد. برگشتم تو اتاق وشروع کردم به نماز خوندن... آخرشم هم آب کشیدم هم سرما خوردم هم کتک خوردم وهم بچه ها بیدار شدند از همه بد تر وقتی دیدم مامانم بغض کرده وزیر لب داره یه چیزایی میگه از خودم بدم اومد ،خب از اول این کارارو انجام بده همه رو هم زابراه نکن...