X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 10 مهر‌ماه سال 1391

 

 

کودکی 6

از قدیم گفتند آدم مار گزیده از طناب سفید و سیاه هم می ترسه .آقاجون وقتی از جنگ جهانی دوم واشغال ایران توسط متفقین و مصیبت های بعد از آن صحبت میکنه می فهمم ، حق داره از سیاست گریزون باشه. 25 ساله بوده که: (ارتش متفقین به بهانه حضور جاسوسهای آلمانی در روز ۳ شهریور ۱۳۲۰وارد ایران می شوند نیروهای شوروی از شمال و شرق و نیروهای بریتانیایی از جنوب و غرب، از زمین و هوا به ایران حمله کردند و شهرهای سر راه را اشغال نمودند و به سمت تهران آمدند. ارتش ایران به سرعت متلاشی شد. رضاشاه ناچار به استعفا شد. متفقین با انتقال سلطنت به پسر و ولیعهد او -محمدرضا- موافقت کردند.) نتیجه این اشغال و ویرانی چیزی شد که آقاجون بعضی از آن را تعریف میکرد. می گفت : پادگان عشرت آباد در اشغال نیروهای خارجی بود ، مردم برای گرفتن ته مانده غذای آنها اجتماع می کردند ، وقتی اسب و قاطراشون از تو خیابون می گذشتند مردم گرسنه دنبالشون میدویدند و سرگین اسب و قاطراشونو جمع می کردند پس از خشک کردن خرد می کردند و جو های سالمشو جدا می کردند می خوردند!! هر روز صبح شاهد جنازه های کسانی بودیم که از گرسنگی مرده بودند . من از پس اندازی که داشتم جیره نانی رو که به سر باز ها می دادند ازشون می خریدم ،یه نونایی بود مثل آجر هم شکلش هم سفتیش!! ...همه کارها خوابیده بود ، از مردم عادی کمتر کسی پولی پس انداز داشت به کارمند ها هم حقوق نمی دادند . در چنین وضعیتی قوای اشغالگر شوروی وانگلیس گندم وجو ومواد غذایی را می خریدند وانبار می کردند ونامرد مردمی که به خاطر پول بیشتر به آنها می فروختند وهم وطنانشان از گرسنگی میمردند!! خب پدر این مصیبت ها را دیده بود ومی ترسید ! اما من در شرایط بظاهر بهتری زندگی میکردم که  بالا خره نون وپنیر صبح و آبگوشت ظهر وشبم براه بود سیاسی شده بودم ومی خواستم به مصدق کمک کنم تا به آزادی و عدالت برسیم!! و امروز بعد از قریب شصت سال بر همان منش و روش برای رسیدن به همان اهداف و تحقق آرمانهای مان تلاش میکنیم . مرحله اول زندگی من یعنی شش سال قبل از مدرسه به اختصار بعرض رسید در بخش آینده شش سال دوم دوران مدرسه را آغاز می کنم وهر چه به حال نزدیکتر شویم حافظه بهتر مدد خواهد نمود.ان شاالله